تبليغاتX
نه شرم و حیا نه عار داریم از تو....اما گله بی‌شمار داریم از تو....ما منتظر تو نیستیم آقاجان....تنها همه انتظار داریم از تو رقعه
 همیشه سالم باشید – رقعه شماره هفتم
 

*خواب سالم كودكان و نوجوانان را چگونه ايجاد كنيم؟


در قسمت قبل به مواردي در مورد چگونگي مكان و وسايل مرتبط به خواب كودك برايتان نوشتيم لازم است به موارد ذيل نيز توجه نمائيد:


- كودكان بالاي 2 سال عموماً آنقدر بزرگ هستند كه بتوانند روي تشك پهن شده روي زمين يا روي تخت خوابهاي با لبه‌هاي محافظ بخوابند. با افزايش سن، بايد محل خواب كودكان نيز تغيير يابد.


- براي كودكان زير 9 سال تخت خوابهاي دو طبقه امن نيست. چرا كه خطر سقوط به هنگام بازي كردن در طول روز وجود دارد. احتمال اينكه كودك به هنگام بازي از تخت بالا برود و سقوط كند همواره وجود دارد.


- بالش مي‌تواند باعث خفگي نوزاد شود  وقتي صورت نوزاد روي بالش بيفتد يا سرش زير بالش برود  احتمال خفگي  وجود دارد.  چرا  كه  نوزاد  براي خواب راحت نياز به بالش ندارد.


- بهتر است براي بچه‌ها بالش پُر،  محكم و سفت‌تر استفاده شود. با افزايش سن مي توان هر بالش كه خود كودك راحت است انتخاب كرد.


- بهتر است براي نوزاد از پوشش‌ها و رواندازهاي سبك استفاده كنيد. لحاف و پتوهاي ضخيم ممكن  است باعث بيش از حد گرم شدن نوزاد شود. كودك را طوري زير لحاف بخوابانيد كه سرش زير لحاف نرود چون خطر مرگ ناگهاني نوزاد وجود دارد. كودك را به پشت بخوابانيد و براي رواندازش يك پوشش سبك استفاده كنيد. همواره سر نوازد را به هنگام خواب، بدون پوشش بگذاريد چرا كه اين كار از گرم شدن بيش از حد نوزاد جلوگيري مي كند. و در نهايت هرگز اجازه ندهيد در اتاقي كه كودك شما قرار دارد فردي سيگار بكشد.

                                                                                                                         جمال ناصر

|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 26 فروردین1386 و ساعت 23:42  
 روح تکاني – رقعه شماره هفتم

               

                                    

 

گاه در زندگي آنچنان خسته و سرگردان مي شوي كه خودت را نيز گم مي‌كني، در اين شرايط و براي اينكه از مسير درست زندگي خارج نشويم بايد جا، پاي انسانهاي خوب و درست بگذاريم و درست پشت سر آنها حركت كنيم تا به سر منزل مقصود برسيم.

 

گاه ظرفيت انسان رو به تمام شدن مي‌رود، پيمانه صبر و طاقتش لبريز شده و خسته و وامانده، آمادگي انجام هر كاري را دارد، اگر در اين شرايط تصميم درستي بگيريم مي‌شود بر انسان بودن خود باليد.

 

در زندگي دغدغه‌هايي هست كه يك آن آرامت نمي‌گذارد.

 

آري به راستي چنين است:

 

»در زندگي زخم‌هايي هست كه مثل خوره روحت را مي‌خورد« و تو را آزار مي‌دهد.

 

داغ‌هايي بر دلت مانده كه آب تمام اقيانوسهاي جهان هم براي سرد كردنش كم است.

 

خاطره‌هايي در ذهنت مانده كه تو را پايبند مي‌كند و محبت‌هايي كه زنجير مي‌شود و با تار و پود تو گره مي‌خورد.

 

واكردن رشته‌هاي اين زنجير به منزله جدا شدن بند بند وجودت است و نگاه‌هايي كه برق شيطنتش جنگل‌هاي وجودت را به آتش مي‌كشد و به تل خاكستري از بي‌قراري تبديل مي‌كند.

 

و تو در اين ميان تنها هستي،

 

تنهاي تنها با خودت كه آيا با اين دردها كنار بيايي و يا بگذاري تو را له كنند.

 

تنها التيام بخش تمام اين دردها، تسكين‌دهنده اين زخم‌ها ياد اوست و توكل بر ذات مقدسش.

 

مي‌خواهيم نيستان دل را به او بسپاريم و شرار دل را با عطر يادش آرام كنيم مي‌خواهيم ندبه روح را در بهشت وصلش به سرانجام رسانيم.

 

آه،

اي رفيق،

هر جا مي‌رويم و با هر كه آشنا مي‌شويم، مي‌خواهد زنجيري از قيد بر روح ما بزند و طوق غفلت را آويز گردن ما كند.

 

همه چيز رنگ و بوي اسارت مي‌دهد.

 

گويي ما نيز بايد در گرداب ماديات دست و پا بزنيم و در آخر، خسته و بي‌رمق مغلوب اين امواج شويم...

 

ولي نه معشوق من!

 

ما از تو مدد مي‌خواهيم كه نگهدار ما باشي و سايه لطف و نگهت هميشه بر سر ما باشد و مرحمي باشي براي همه دردها،

 

و اميدي باشي براي همه نا اميدي‌ها.

 

تا تو را داريم نگران هيچ چيز نيستيم. از ديوها نمي‌هراسيم و از دردها ترسي به دل نداريم.

 

اي كه هميشه با مايي، با ما بمان!

 

 

                                                                                          احسان حيدري

|+| نوشته شده توسط تحریریه در شنبه 25 فروردین1386 و ساعت 22:15  
 ادبیات جهان – رقعه شماره هفتم

 

هدف از اين بخش شناساندن ادبيات و زبان شعري شاعران و نويسندگان ملل مختلف مي‌باشد كه با همين هدف اين بار به بازخواني اشعاري از »الساها نريك« مي‌پردازيم:

 

 

»نقاشي يك پرنده«

 

                                             

          

 

قفسي، با دري باز نقاشي كن.

 

داخل قفس را با نقشهايي ساده و زيبا مزين كن.

 

تابلو نقاشي را كنار درختي در جنگل بگذار و پشت درختي پنهان شو،

 

بدون اينكه تكاني بخوري و يا حرفي بزني

 

نا اميد نشو و زود تصميم نگير،

 

شايد پرنده‌اي بيايد ...

 

منتظر باش حتي اگر سالها بگذرد.

 

دير يا زود رسيدن پرنده ربطي به

 

موفقيت تابلو ندارد.

 

وقتي پرنده رسيد، نفست را در سينه حبس كن ...

 

منتظر بمان تا پرنده داخل قفس شود ...

 

با قلمويت به آرامي در قفس را ببند.

 

حالا آرام  - طوري كه پرهاي پرنده زخمي نشود -

 

تمام ميله‌هاي قفس را يكي يكي پاك كن.

 

قلموي ديگري بردار ...

 

درختي زيبا با شاخه‌هايي بلند كه گرد و غبار

 

نور خورشيد - در ظهري تابستاني - از لا به لايِ

 

برگهاي سبزش عبور مي‌كند را نقاشي كن.

 

جنب و جوش حيوانات را در سبزه‌زاري

 

بكش با موج آرامي از رقص نسيم بر آن ...

 

حالا فقط بايد منتظر بماني تا پرنده

 

شروع به آواز خواندن كند ...

 

نشانه خوب يا بد بودن نقاشي تو، آواز پرنده است.

 

اگر پرنده شروع به آواز خواندن كرد،

 

نشانه خوبي است يعني تو مي‌تواني

 

تابلو را امضا كني.

 

بلند شو و خيلي آرام جلوتر برو ...

 

يكي از پرهاي پرنده را بكن و

 

حال نامت را

 

بر گوشه تابلو بنويس.

 

                                                                    »اِلساها نريك«

 

                                                                                         منصوره تبريزي

 

|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 19 فروردین1386 و ساعت 22:0  
 گر سوخت مرا جلوه دیدار عجب نیست – قسمت دوم - رقعه شماره هفتم

 

ايشان بعد از اين واقعه كلاس و درس را تعطيل و گوشه عزلت برمي‌گزينند تا آنجا كه عده‌اي او را تكفير كرده و مرحوم شيخ محمدجواد انصاري به ناچار عزم سفر به حرم كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه (س) و بيابان‌هاي اطراف شهر قم مي‌نمايند و در آن بيابان‌ها به تزكيه نفس، بدون هيچ يار و استاد و راهنماي راهي جز حضرت حق مي‌پردازند.

 

به فرموده خودشان:

 

»هر جا مكاشفه‌اي برايم پيش مي‌آمد و جوابش را پيدا نمي‌كردم، به ساحت مقدس نبي مكرم اسلام (ص) متوسل مي‌شدم و جواب مي‌گرفتم.«

 

و اين چنين مي‌شود كه هم خود و هم حضرت آيت‌ا...العظمي سيد علي قاضي و هم شاگردانشان مي‌گويند:

 

»ايشان در اين راه استادي نداشته و توحيد را مستقيماً از خدا فراگرفته است.«

 

                            

 

و شايد به خاطر تحمل چنين رياضيت‌ها و عبادات طاقت‌فرسايي، جسمي لاغر و نحيف پيدا مي‌كنند.

 

همانطور كه خودشان مي‌فرمودند:

 

»اگر من طبابت نمي‌دانستم تا به حال ۷۰ بار مرده بودم.«

 

با اين حال حتي هر آنچه كه از علوم غريبه همچون تسخير اجنه فرا گرفته بودند به دور مي‌ريزند و خود را نيازمند آن نمي‌بينند.

 

مرحوم انصاري در حواشي كتاب اسرارالصلوه مطالبي را اين گونه مي‌نويسند:

 

»به شخص به نام سيد محمد برخوردم و به او اصرار كردم تا سؤالاتم را پاسخ دهد و او هم از من قول گرفت تا دعايش كنم.

 

از او پرسیدم: چقدر طول مي‌كشد كه به فنا برسم؟

 

گفت: ۱۴ سال.

 

گفتم: زودتر نمي‌شود؟

 

گفت: چرا، البته با تضرع و زاري.

 

از باقيمانده عمرم پرسيدم،

 

گفت: ۲۵ سال (هنگام رحلت، ايشان ۵۹ ساله بودند). 

 

مرحوم غلامحسين سبزواري و حاج حسين بيات كه از ملازمان ايشان بودند  گفته‌اند كه  ظاهراً  ۱۴ سال به ۴ يا ۵  سال ختم شده است.

 

از آنجايي كه داراي حالات عجيبي بودند، به  شدت  مورد تحقير و تمسخر قرار مي‌گيرند به گونه‌اي كه در  نهايت  امر مرحوم  شيخ  عبدالكريم حائري به ايشان مي‌فرمايند:

 

»حالاتت را كتمان كن!« و اين چنين ديگر دم بر  نمي‌آورند.

 

 

آري،

 

عشق آنچنان كاري با ايشان كرد كه شاگردان نقل مي‌كنند:

 

»وقت‌هايي كه تو حال مي‌رفت ديگر آدم  نمي‌توانست نگاهش كند از شدت زيبايي ...«

 

مي‌فرمودند:

 

»اگر حرام نبود، دلم مي‌خواست صورتم را بتراشم تا كسي سراغم نيايد و ولم كنند!«

 

ايشان اغلب افراد را از مكاشفات، موت اختياري، طي‌الارض و ... منع مي نمودند و آن را حجاب راه مي‌دانستند. تنها به ذكر ماجرايي كه از اين قِسم در حيات نوراني‌شان به وفور ياد مي‌شود، بسنده مي‌كنيم:

 

دكتر علي انصاري فرزند معظم له چنين نقل مي‌كنند كه:

 

»سنم كم بود ولي يادم هست در منزلي كه زندگي مي‌كرديم چندين حادثه تلخ از جمله افتادن برادرم از پشت بام و مرگ او، مرحوم شدن مادرم و ... حادث شد.

 

يك روز حضرت آقا هراسان از حالتي بين خواب و بيداري پريدند و رفتند نزديك چاه آبريزگاه و فوري دستور دادند كه آنجا را بكنند.

 

بعد يك لوح سنگي را از زمين درآوردند كه شش‌گوشه بود و اطراف آن نوشته شده بود:

 

لااله الا ا.../ محمد رسول ا.../ علي ولي ا.../

 

و بعد فرمودند:

 

اين حوادثي كه اينجا اتفاق افتاد مال اين بود. اين سنگ را بد جايي دفن كرده بودند و بعداً سنگ را به شازده حسين همدان مي‌برند و منزل را تغيير مي دهند.«

 

سر انجام در روز جمعه ۹ ارديبهشت ۱۳۳۹ هـ ش مطابق با ۲ ذي‌القعده  ۱۳۷۹ هـ ق دفتر حيات طيبه اين سالك بي‌نظير، عارف شوريده حال بسته مي‌شود تا در عالمي دگر سير خويش را از سر گيرد و در محضر حضرت دوست سوداي خويش را به سر منزل مقصود رساند.

 

‍[حاليا! عشوه ناز تو زبنيادم برد] و بدن پاك و مطهرشان را در قبرستان علي‌بن‌جعفر قم به خاك مي‌سپارند. روحش شاد.

 

 

برگرفته از کتاب سوخته/ بازنويسي هادی ناصر

|+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 15 فروردین1386 و ساعت 19:6  
 گر سوخت مرا جلوه دیدار عجب نیست – قسمت اول - رقعه شماره هفتم

 

شرح شيدايي عارف بالله حضرت آيت ا...العظمي حاج شيخ محمدجواد انصاري همداني (ره)

 

 

»و به او محبتي مي‌دهم كه محبت هيچ مخلوقي را بر محبت من مقدم نشمارد و چون مرا

 دوست داشت، من، هم خودم او را دوست مي‌دارم و هم محبوب ديگرانش مي‌كنم.«

                                                                               [رساله لقاءا.../ حديث معراج]

 

 

در سال ۱۳۲۰ هـ .ق مطابق با ۱۲۸۰ هـ .ش در شهر همدان به دنيا آمدند.

والده محترمه‌شان مي‌فرمودند: »ملكي مرا به آسمان‌ها برد. از طبقات آسمان‌ها عبورم داد و آنگاه پيامبر اكرم (ص) را ديدم كه سرشان را بالا آوردند و بشارت فرزندم را به من دادند و فرمودند: خيلي مواظب اين بچه باش كه مورد نظر ماست.«

 

پدرشان مرحوم حاج فتحعلي همداني از علما و فضلاي همدان و مادر بزرگوارشان ماه رخسارالسلطنه كه از بستگان ناصرالدين شاه قاجار بود.

 

ايشان در سن ۸ سالگي فقه و اصول را در همان شهر نزد اساتيدي چون آقاي سيد علي عرب نجفي، و طب خمسه يوناني را از حاج ميرزا حسين كوثر همداني بهره مي‌گيرند. به گونه اي كه در طبابت صاحب نظر شده و نياز به طبيب نداشتند.

 

آقا شيخ محمد جواد آنچنان هوش و استعدادي از خود بروز مي‌دهند كه در سن ۲۴ سالگي موفق به كسب درجه اجتهاد مي‌شوند و براي كسب مراتب علمي بالاتر وارد شهر مقدس قم شده و در درس مرحوم آيت‌ا...العظمي حاج شيخ عبدالكريم حائري يزدي حاضر مي‌شوند.

 

بعد از تأييد برگه اجتهاد ايشان توسط مؤسس حوزه علميه قم، به خدمت آقا سيد ابوالحسن اصفهاني شرفياب شده تا امضاي معظم له بر برگه مذكور مهر تأيدي باشد بر درجه والاي علمي مرحوم انصاري همداني.

 

آشنايي و رفاقت ايشان با حضرت امام (ره) نيز در همان حوزه درسي مرحوم حائري (ره) شكل مي‌گيرد و در تحصيل مراتب علمي خويش، آيت‌ا...العظمي گلپايگاني را هم‌مباحثه خويش مي‌يابند.

 

هرچند كلاس درس مرحوم انصاري مختص شاگردان نبود و بسياري از علما و مراجع  خدمتشان  رسيده و كسب دستور مي‌كردند ولي از ميان آنان تنها عده‌اي توانستند با اصرار و پافشاري، خود را به مقام  شاگردي حضرت استاد  برسانند؛

 

آيت‌ا...العظمي شيخ حسنعلي نجابت (بارزترين شاگرد معظم له)، آيت‌  ا... شهيد سيدعبدالحسين دستغيب، حاج ميرزا محمد اسماعيل دولابي، آقاي غلامحسين سبزواري، آقاي بيات، حجه‌الاسلام سيد عبدا... فاطمي

و تني چند كه آشنايي هر كدام با مرحوم انصاري خود داستاني است.

 

 

                     

 

مرحوم انصاري تا سن ۲۴ سالگي خود را درگير طي مراتب علمي كرده و بعد از كسب درجه اجتهاد بر درس و بحث خويش افزودند و جز به اين به چيز ديگري فكر نمي‌كردند تا اينكه با رخداد حادثه‌اي تأمل برانگيز، مسير زندگي را براي هميشه تغيير مي‌دهند. ايشان كه تا آن زمان با عرفان و عرفا مخالف بودند، دست تقدير دامانشان را نشانه مي‌گيرد و از مرحوم انصاري جز خاكستري بر جاي نمي‌گذارد. شرح ماجرا چنين است:

 

طلابي كه براي درس و بحث نزد وي مي‌آمدند براي ايشان خبري مي‌آورند كه عارفي شوريده حال در كسوت اهل علم به همدان آمده و علما و فضلا به جلسه وي حاضر شده و به دورش حلقه زده‌اند.

 

او كه اين اخبار را مي‌شنيد و ظيفه خود مي‌بيند تا آن جمع را ارشاد نمايد. وارد مجلس شده و تا دو ساعت براي آنان دليل مي‌آورد كه غير از راه شرع راه ديگري وجود ندارد و بقيه راه‌ها انحراف است. اما در اين ميان با نگاهي نافذ از سوي پير روشن ضميري مواجه مي‌شود كه؛ شيخ جواد! هنوز طعم عشق را نچشيده‌اي و آن كه بي عشق است، چوب و سنگي بيش نيست... تنها جمله‌اي تمامي احوالاتشان را بر هم مي‌زند؛

 

»عن قريب باشد كه تو خود آتشي به سوختگان عالم خواهي زد.« اين همان تيري بود كه قلب ايشان را نشانه رفت و زمين‌گير نمود. از آنجايي كه با اين الفاظ و عبارات بيگانه بودند، سر به زير انداخته و از آن جمع بيرون مي‌آيند. همان شب در خواب مي‌بينند كه در جامي، شرابي سرخ، به رنگ عشق، به مثال » كأسً كانَ مِزاجُها كافوراً « به او مي‌نوشانند كه اطراف آن نوشته شده است:

 

        »العارف كالبدر بين النجوم و كالجبرئيل بين الملائكة «

 

                      [شخص عارف نزد ما همانند قرص ماه است در بين

                       ستارگان و همانند  جبرئيل است در بين فرشتگان].

 

و اين سرآغاز راه سوختگي است.

                                                                                                ادامه دارد...

 

برگرفته از کتاب سوخته/ بازنويسي هادی ناصر

 

|+| نوشته شده توسط تحریریه در شنبه 11 فروردین1386 و ساعت 19:46  
 دعای شب عيد – رقعه شماره هفتم
 

       

 

خداوند مقرر فرمود كه بني‌اسرائيل به خاطر كار زشت و گناهان خود، چهارصد سال گرفتار فرعونيان باشند. چون دويست سال از حكومت فرعونيان گذشت مردم از جور و ظلم آنان به تنگ آمده و مدت چهل روز به درگاه الهي گريه و زاري و استغاثه نمودند، به همين خاطر خداوند متعال به موسي و هارون وحي نمود كه »بني اسرائيل را از عذاب فرعون رهايي بخشيديم.«

 

بدين گونه حضرت موسي به نبوت برانگيخته شد و باقيمانده‌ي چهار صد سال عذاب بر مردم عفو شد.

 

بعد از ذكر اين مطلب، امام صادق (ع) فرمودند:

 

»هر گاه شما شيعيان هم مانند بني اسرائيل گريه و زاري به درگاه خدا نماييد و از خداوند فرج و ظهور مهدي (عج) را بخواهيد، خداوند ظهور آن حضرت را پيش مي‌اندازد و اگر چنين نكنيد، اين  سختي تا آخر مدتي كه  مقرر شده است باقي مي‌ماند«

 

در شب‌ها و روزهاي بيداري زمين و زمان با زمزمه دعاي فرج به منظور سلامتي و تعجيل در ظهور صاحب العصر و الزمان حضرت  مهدي  (عج)  دعا كرده و دو ركعت  نماز خالصانه بجا آوريم.

 

                                                                                                حسن قلی زاده

|+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 8 فروردین1386 و ساعت 19:30  
 سخن اول - بهاریه - رقعه شماره هفتم
   رقعه

        شماره

                 هفتم

یا لطیف

در آستانه فصلي سبز، صداي پاي بهار مي‌آيد، محمد.

ترنم موسيقيِ دلنواز فصلي كه روياهاي خفته‌ام را بيدار مي‌كند. فصل خاطره‌هاي شيرين كودكي. خاطره‌ي خانه‌اي كوچك با آجرهايي رنگ و رو رفته و اتاق‌هايي تو در تو و بوي مست كننده شكوفه‌هاي بهار نارنج و ايواني با رديف گلدانهاي شمعداني و پنجره‌هايي بلند با پرده‌هاي گلدار رنگي...

و اكنون در آستانة فصلي سبز، خيره در آينة بخت مادر، محو تماشاي آن دو پسر بچه‌ي بازيگوش شده‌ام كه فارغ از همه چيز بادبادك‌هايشان را به دست باد سپرده‌اند و كوچه در هياهوي فريادشان از پس يك خواب طولاني بر مي‌خيزد. آن دو كودك من و تو بوديم محمد! كه در خُنكاي سحرين يك صبح بهاري آرزوهايمان را روي بادبادك‌ها نوشتيم و براي خدا فرستاديم بادبادكها به آرزوي ما خنديدند و رفتند تا جايي كه تنها يك نقطه و سپس در آسمان محو شدند.  خدا آرزوي مرا زود برآورده كرد و چند روز بعد مرا به دوچرخه‌ام رساند اما تو جواب نامه‌ات را پانزده سال با تأخير گرفتي، با گلوله‌اي سربي كه در پيشانيت نشست. گلوله‌اي كه همچون بادبادك روح كودكانه‌ات را به پرواز در آورد و تو از آن بالا هي بخند به من محمدم!

صداي نفس‌هاي زمين به گوش مي‌رسد صداي پر طنين عقربه‌هاي ساعت. ديگر چيزي به لحظات پر شكوه تحويل سال نو نمانده!

و من در طبقه چندم يك آپارتمان، در هزار توي اين شهر هزار رنگ، با همسر و فرزندم كنار سفره هفت سين نشسته‌ام خيره در رقص ماهي‌ها.

اما هر كار مي‌كنم نمي‌توانم جلوي خود را بگيرم و باز مثل هر سال نو در نبود تو، پدر و همه چيزهاي از دست رفته، قلبم فشرده مي‌شود و مي‌زنم زير گريه.

راستي محمد! چرا ديگر هيچ بچه‌اي بادبادك بازي نمي‌كند؟

چرا درخت بهار نارنج شكوفه نمي‌دهد و مادر چرا كمتر حرف مي‌زند

و تو ... اي بي‌معرفت! چرا بي‌خبر رفتي؟!

چيزي در درون گوشم به جنبش در مي‌آيد.

كم كم وسعت مي‌گيرد و سپس همه توده مغزم را در بر مي‌گيرد،

با شكوه تمام، پر از رمز و راز، و به يك‌باره همه وجودم

در خلسه‌اي از آرامش رها مي‌شود

و مدام تكرار مي‌كند:

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر اليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الي احسن الحال

علی باباخانی

|+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 1 فروردین1386 و ساعت 0:29  
Tell a friend about this page!
Their Name:
Their Email:
Your Name:
Your Email:

Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog